عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

188

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

نموده بجزئيّات آن واقف شود . همين كه باردوى دارا رسيد طبق رسومى كه براى پذيرش رسولان امثال او مقرّر است باريافت و در پاسخ استعلام دارا چنين بعرض پيامى كه عهده‌دار آن بود پرداخت كه : اسكندر سلام به تو مىرساند و ميگويد « 1 » صلح خير است و جنگ خطرناك امساك از خونريزى غنيمت است و سوءظن بموفقيّت ناشى از احتياط اگر شاه با من سر صلح داشته باشد به صلح حاضرم و اگر جز جنگ طريقى نپذيرد من مسئوليّت را متوجّه او نموده بجنگ خواهم پرداخت . دارا گفت : جواب آنچه را كه گفتى خواهيم داد و امر داد تا بمسكن خود بازگردد پس او را به صرف غذا در مجلس خود دعوت نمود اسكندر هربار كه جام طلائى مزيّن به صورت دارا به او ميدادند آن را نوشيده بجاى آنكه بساقى رد كند در چكمه يا آستين خود مخفى ميكرد همين كه كار بتكرار كشيد ساقيان دارا را از چگونگى امر مطّلع ساختند دارا كه پرسيد چرا جامها را نگاه ميدارد گفت : رسم ما فرستادگان روم كه در حضور سلاطين باده مينوشيم چنين است . دارا بخنديد و امر داد كه بگذارند همه نزد او بماند . پس يكى از رسولان كه از طرف دارا نزد اسكندر رفته بود و براى خدمت او در مجلس حضور داشت مخفيانه به دارا گفت كه اين مرد خود اسكندر است شاه امر داد تا از خزانه جامهء ابريشمىاى كه صورت اسكندر بر آن منقوش است بياورند تا امتحان كند « 2 » اسكندر بعنوان ريختن آب از جاى برخاسته خارج گرديد و بر يكى از

--> ( 1 ) از شاهنامه : سكندر چنين گفت كاى نيكنام * بگيتى بهر جاى گسترده كام مرا آرزو نيست با شاه جنگ * نه در بوم ايران گرفتن درنگ برآنم كه گرد زمين اندكى * بگردم به‌بينم جهانرا يكى همه راستى خواهم و نيكوئى * بويژه كه سالار ايران توئى * * * ( 2 ) از شاهنامه : چو دارا بديد آن دل و راى اوى * سخن گفتن و فرّ و بالاى اوى تو گفتى كه داراست بر تخت عاج * ابا ياره و طوق و با فرّ و تاج به دو گفت نام و نژاد تو چيست * كه با فرّ و شاخت نشان كئيست از اندازهء كهترى برترى * من ايدون گمانم تو اسكندرى بدين فرّ و بالا و گفتار و چهر * مگر تخت را پروريدت سپهر هم اندر زمان باژ خواهان روم * كجا رفته بودند از اين مرز و بوم ز بيرون بر اين بزمگاه آمدند * خرامان بنزديك شاه آمدند بقيه در صفحه بعد